عشق مامان و بابا

عاقبت در یک شب از شبهای دور.......

عاقبت در یک شب از شب های دور            کودک من پا به دنیا می نهد

ان زمان بر من خدای مهربان                      نام شور انگیز مادر می نهد

ان زمان طفل قشنگم بی خیال                 در میان بسترش خوابیده است

بوی او چون عطر پاک یاس ها                   در مشام جان من پیچیده است

ان زمان دیگر وجودم مو به مو                    بسته با هستی طفلم میشود

ان زمان در هر رگ من جای خون                مهر او در تارو پودم میشود

میفشارم پیکرش را در برم                        گویمش چشمان خود را باز کن

همچو عشق پاک من جاوید باش               در کنارم زندگی اغاز کن

میگشاید نور چشمم دیدگان                     بوسه ها از مهر بر رویش زنم

گویمش اهسته ای طفل عزیز                   میپرستم من تو را مادر من       

بدون عنوان

نیکا دخترم قشنگم تو الان شدس تموم هستی من الاهی فدات شم خیلی وقته وب تو اپ نکردم نمیدونم از کجا برات بگم از بعد زایمان کامپیوتر نمیتونم وب تو اپ کنم نمیدونم چرا نمی شه همش با گوشی اپ میکنم خیلی هم سخته دوست داشتم تموم عکس هات و بزارم تو بیمارستان خنده هات بازی هات گریه هات ایشالا زودی د زست شه بیام و تموم عکس هات و بزارم الان شما 3ماه و 28روزته عزیزم و 2روز دیگه واکسن 4ماهته خدا به دادم برسه ایشالا اذیت نشی و تب نکنی اخه واکسن 2ماه خیلی اذیت کردی تو شهر غریب اخه الان 1ماه از شمال وو پیش مامان جونی اومدم بندر چقدر جدایی ازشون برام بعد 9ماه سخت بود اما بلاخره باید میومدم خونه خودمون کنار بابایی مادر جونی خیلییییییی برات دلتنگی میکنه  ...
25 ارديبهشت 1394

خاطره ی زایمان

با تمام وجود استرس اومدنت و داشتم نگران سلامتیت مضطرب بودم همیشه کلا تو دوران حاملی خیلی خودم و سر چیزای کوچیک و الکی که مربوط بهت بود اذیت میکردم مثلا تا حرکت نمیکردی زبونم لال فکر میکردم چیزیت شده اینقدر دعا میخوندم و اب قند میخوردم تا حرکت کنی ویار شدید بارداری تا اخر 5 ماه و اومدن به خونه مادر جون و دوری از بابا کلا خیلی سخت گذشت اما شکر خدا خوب و خوش گذشت برسیم به شب قبل زایمان اصلا باورم نمیشد که من قراره سز بشم قراره نی نی گلم و بغل کنم  کلا شب رویایی بود بابایی اومد شمال چند روز قبل زایمان اون شب دختر عموم اومد پیشم که تنها نباشم خلاصه تمام وسایل بیمارستان و اماده کردیم و ساغت شد 12 که بابا و مادر جونی و دایی تو پذیرایی خوابیدن...
15 بهمن 1393

بدون عنوان

ای تموووووووووووووم زندگیم سلاممممم نیکا نازنینم سلام عزیز مامان شیطون مامانی قربونت برم امیدوارم که این چند هفته باقیمونده حسابی تو دل مامانی رشد کنی و بزرگ بشی باورم نمیشه خدارو 1000 بار شکررررررر که رفتم توی هفته 35بارداریییی اصلا باورم نمیشه فقط میتونم خدارو شکر کنم سپاس گذارش باشم الان شما 35هفته ای و مامانی هم دارم لحظه ها و ساعت ها و ثانیه هارو برای بغل کردنت و بوسیدنت میشمارم خیلی روز های اخر دیر میگذره مامانی چون همش منتظرم که بیای البته سر وقتشا حرکاتت اوم تر شده مامان خودت و همش کش میدی دیگه انگار جا نداری که حسابی شیزنت کنی راستی بابایی اومثه بود پیشم از بندر اما   زیاد مرخصی نداشت و رفت همش 2هفته موند اما سری اتلیه رفتیم که...
29 آذر 1393

بدون عنوان

ای تموووووووووووووم زندگیم سلاممممم نیکا نازنینم سلام عزیز مامان شیطون مامانی قربونت برم امیدوارم که این چند هفته باقیمونده حسابی تو دل مامانی رشد کنی و بزرگ بشی باورم نمیشه خدارو 1000 بار شکررررررر که رفتم توی هفته 35بارداریییی اصلا باورم نمیشه فقط میتونم خدارو شکر کنم سپاس گذارش باشم الان شما 35هفته ای و مامانی هم دارم لحظه ها و ساعت ها و ثانیه هارو برای بغل کردنت و بوسیدنت میشمارم خیلی روز های اخر دیر میگذره مامانی چون همش منتظرم که بیای البته سر وقتشا حرکاتت اوم تر شده مامان خودت و همش کش میدی دیگه انگار جا نداری که حسابی شیزنت کنی راستی بابایی اومثه بود پیشم از بندر اما   زیاد مرخصی نداشت و رفت همش 2هفته موند اما سری اتلیه رفتیم که...
29 آذر 1393

بدون عنوان

ای تموووووووووووووم زندگیم سلاممممم نیکا نازنینم سلام عزیز مامان شیطون مامانی قربونت برم امیدوارم که این چند هفته باقیمونده حسابی تو دل مامانی رشد کنی و بزرگ بشی باورم نمیشه خدارو 1000 بار شکررررررر که رفتم توی هفته 35بارداریییی اصلا باورم نمیشه فقط میتونم خدارو شکر کنم سپاس گذارش باشم الان شما 35هفته ای و مامانی هم دارم لحظه ها و ساعت ها و ثانیه هارو برای بغل کردنت و بوسیدنت میشمارم خیلی روز های اخر دیر میگذره مامانی چون همش منتظرم که بیای البته سر وقتشا حرکاتت اوم تر شده مامان خودت و همش کش میدی دیگه انگار جا نداری که حسابی شیزنت کنی راستی بابایی اومثه بود پیشم از بندر اما   زیاد مرخصی نداشت و رفت همش 2هفته موند اما سری اتلیه رفتیم که...
29 آذر 1393

بدون عنوان

ای تموووووووووووووم زندگیم سلاممممم نیکا نازنینم سلام عزیز مامان شیطون مامانی قربونت برم امیدوارم که این چند هفته باقیمونده حسابی تو دل مامانی رشد کنی و بزرگ بشی باورم نمیشه خدارو 1000 بار شکررررررر که رفتم توی هفته 35بارداریییی اصلا باورم نمیشه فقط میتونم خدارو شکر کنم سپاس گذارش باشم الان شما 35هفته ای و مامانی هم دارم لحظه ها و ساعت ها و ثانیه هارو برای بغل کردنت و بوسیدنت میشمارم خیلی روز های اخر دیر میگذره مامانی چون همش منتظرم که بیای البته سر وقتشا حرکاتت اوم تر شده مامان خودت و همش کش میدی دیگه انگار جا نداری که حسابی شیزنت کنی راستی بابایی اومثه بود پیشم از بندر اما   زیاد مرخصی نداشت و رفت همش 2هفته موند اما سری اتلیه رفتیم که...
29 آذر 1393

بدون عنوان

اسلام نیکا خانومی خوبی نفس مامان میدونستی شدی تمام وجودم میدونستی من چه قدر عاشقتم تمام هستی من تویی  وقتی حرکت میکنی عاشق ترم میشم با حرکتات که من وابسطه تو شدم الان داری تو شکمم مامان وول میخوری مامان الان هفته 28هستم خداروشکر حرکاتتم بیشتر شده و قوی تر همش به شکمم نگاه میکنم بالا پایین میره اصلا باورم نمیشه یه فرشته کوچولو تو شکمم دارم نمیدونم چرا باورم نمیشه مثل اینکه هرچی شکمم قلبمه  تر میشه و دردام بیشتر من انگار نمی خوام باور کتم چند هفته دیگه بغلمی حدودا 12 هفته دیگه اخ خدای بزرگ خودت میدونی چقدر عاشق این فسقلمم نیکا مامان همیشه پیشم بمون نفسم  همیشه پر جنب و جوش باش نزار مامانی استرس بکشه من هکش نگرانتم عشقم باید برم ...
7 آبان 1393

بدون عنوان

سلام عزیز مامان   ببخشید نتونستم وب اپ کنم کلی حرف واسه گفتن دارم جونم برات بگه عشقم که ویار مامان خیلی شدید بود تا اخر 5ماه که ویار شدید داشتم و همش تهوع بی حالی وقتی رفتم تو 4ماه اینقدر که ویارم  شدید بود رفتم شمال بابایی برام بلیت  گرغت اومدم خونه مامان جونی دکترمم تا قبل 3ماه اجازه نمیداد بلاخره 8مرداد اومدم شمال این از این بعدش دوری ار بابا دلتنگی من شروع شد خونه ی مامان جونینا اینجاهم تا پایان ماه 5ویار شدید داشتم از 55  کیلو شده بودم 50  کیلو یه دکتر خوبم پیدا کردم تو لاهیجان واقعا دکتر عالی هست الاهی من قوربونت برم نیکا مامان قوربون حرکاتت برم نفسم با هر حرکنت من عاشقترت میشم بابایی بعد کلی دوری و دلتنگی بلاخ...
26 مهر 1393

دومین دیدار

اخخخ قوربون اون قدو بالای فسقلت بشممم م ن که اینقدر کوشولویی  تو تمام زندگی من و بابایی مامانی همیشه نگرانتممم همش میگم خدایا این ووروجکمو برام حفظ کن چیکار کنم اخه دیگه همش ب فکرتم ارم پا میشم میشینم می خوابم خخخخ چیکار کنم دیگه امروز باز رفتم دیدیم اخخخ چه لذت بخش دیدن نیمی از وجود خودت و همسرت خدایا قسمت همه بکن ا ین لحظه ها رو در اصل نباید میرفتم سونو تا 10 روز دیگه اما راستش درد شکم گرفتم و ترس ورم داشت  گفت م بزار ببینمت خیالم راحت بشه  رفتم رو تخت دراز کشیدم و دکتر با یه ذوقی تعریف میکرد میگفت الان داره پاهاو دستای کوچولوشو تکون میده  الاهی فدات بشم تا مانیتورو برگردوند طرفم تو برگشتی ای جیگر من اینم ع...
17 تير 1393